قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

902

تاريخ الفي ( فارسى )

بشير كه والى حمص بود با شرحبيل بن ذى الكلاع حميرى نيز با ضحّاك متّفق گشته و زفر بن الحارث - كه والى قنّسرين بود - و نائل ، امير فلسطين ، به ايشان ملحق شده لشكرى عظيم جمع نموده مستعد محاربهء مروان شدند . مروان چون خبر جمعيت ايشان شنيد لشكرى انبوه از قبيلهء بنى كلب « 1 » و غسان و سكاسك و سكون به هم آورده متوجّه ايشان شد . بر ميمنهء لشكر مروان عمرو بن سعيد بود و ميسره به عبيد اللّه بن زياد تعلّق داشت . در اين اثنا رقاد بن ابى اليمن الغسّانى كه در دمشق مختفى بود بيرون آمده عامل ضحّاك بن قيس را از دمشق بيرون كرد و اموال ضحّاك بن قيس را بتمامه به دست آورده به مروان [ 126 الف ] ملحق شد و به بيعت او درآمده مروان را به مال و صلاح بسيار امداد نمود . القصّه ؛ در ميان اين دو طايفه در مرج راهط بيست شبانه‌روز جنگ بود و در روز بيست و يكم ضحّاك از دست رحبة بن عبد اللّه الكلبى به قتل رسيد و با ضحّاك هشتاد كس از اشراف شام به قتل رسيدند . زفر بن الحارث با معدودى چند از لشكرگاه بگريخت و مروان جمعى از عقب او بفرستاد . چون ايشان به زفر رسيدند ياران زفر به او گفتند : ما ايستاده با اين جماعت جنگ خواهيم كرد و تو به تعجيل هرچه تمامتر روان شو تا جان از اين مهلكه بيرون برى . زفر گفت : اين بسيار نامردى است كه من بگريزم و ياران من كشته شوند . ايشان در اين باب مبالغهء بسيار نمودند . بنابراين زفر بگريخت و آن جماعت با سپاه مروان محاربه نموده به قتل رسيدند و زفر تنها سر در بيان نهاده مىرفت تا به قرقيسا رسيد . و قرقيسا قلعه‌اى داشت در كمال استحكام و در آن قلعه كوتوالى بود از جانب يزيد ، موسوم به عياض بن سليم . القصّه ؛ چون زفر به در حصار رسيد التماس نمود كه او را راه دهند . عياض چون مىدانست كه زفر مردى با جرأت و جلادت است و طايفه‌اى از هواخواهان او در قلعه‌اند ، ملتمس او را قبول ننمود . زفر بنياد الحاح كرده گفت : اى عياض من از معركه گريخته‌ام و به جدّ و جهد بسيار خود را بدين موضع رسانيده‌ام . مرا چندان در اين قلعه راه دهيد كه به حمام رفته سر و تن بشويم ، آنگاه بيرون روم . مردم قبيلهء زفر در اين باب شفاعت نمودند . عياض گفت : زفر مردى غدّار و بىوفاست ؛ او را چگونه به قلعه توان آورد ؟ زفر چون اين سخن بشنيد ، گفت : به طلاق سوگند مىخورم كه بعد از رفتن به گرمابه لحظه‌اى در اين قلعه توقّف ننمايم . عياض او را سوگند داده راضى شد كه به قلعه درآيد . چون زفر به قلعه راه يافت گفت : امروز بسيار مانده و كوفته‌ام ، فردا به حمام خواهم رفت

--> ( 1 ) . ميسون مادر يزيد بن معاويه ، دختر بجدل بن أنيف ، از همين قبيله بوده است .